|
|
|
|
۲۴ بهمن ۱۳۸۲ |
|
|
|
عطر يادهای شما، هميشهی خاکستری ابرها را دلپذير میکند
فصل تازگی که بگذرد
خطوط ظريف دلتنگی، دور چشمها يا دهان عميق میشوند
آنگاه که بيگانگی مرزها،
به هزارسوی حافظه تجاوز میکند
میتوان در تنهايیهای بیته
در سکوت صندوق پست سقوط کرد.
|
|
نگاه تو؟ (۶۲۷۱) |
ساعت ۲۲:۰۱ |
|
|
۲۷ آبان ۱۳۸۲ |
|
|
|
همهی خوابهای من در شاهراههای گذشته تعبیر میشوند، آن دورترها... که کسی چشمهای مرا هاشور زد. تبریز را که در شیارهای دستم میتپد، روی کدامین دیوار بگذارم که حصاری باشد بر یائسگیهای اتفاق ِ تو؟ شریانهای یغما را در روایتِ غریب ِ فصول بدر! من تمامی ِ قبور را از خورشید پر میکنم و با گلمیخهای مهر بر دردهای پيشانیات میرقصم.
|
|
نگاه تو؟ (۹۰۸۵) |
ساعت ۲۱:۴۳ |
|
|
۰۶ مهر ۱۳۸۲ |
|
|
|
به هومن نزهت از تبريز ِ تو تا من آنقدر فاصله هست، که حالا ديگر بدانم صداي شمس نبود که در تقطيع ِ هزاره ي مستي هايم، مقالات مي خواند: «تو را مقام ِ استماع است. تو سخن مي گويي، از مقصود دورتر مي ماني و دورتر مي راني ازخود مقصود را.»
حالا من که نمي بينم بايد کسي باشد که بشنود اين عطر را. صداي آمدن ِ تو شبيه ِ اتفاق ِ حباب است با سياق ِ ترديدهايش... در تپه هايي که نديدم، صداي دف بود که بيدار مي کرد من را يا تپه هاي قهوه اي رنگ را. دف را که مي زند؟! که خون مي دواند در اغماي نابِ حافظه ام ساق ها مي رقصند در هندسه ي تيره ي مردمکانت که گشاده مي شوند و مي بلعند يادهايم را... ظلمت هاي نيامدنت را که نمي بينم، هنوز سرخي عطري تلخ ...در لاله هاي گوش جا مي ماند...
|
|
نگاه تو؟ (۱۱۶) |
ساعت ۱۸:۱۷ |
|
|
۲۳ شهريور ۱۳۸۲ |
|
|
|
هنوز ما را اهليت ِ گفت نيست. کاشکی اهليت ِ شنودن بودی. تمام گفتن می بايد و تمام شنودن! بر دلها مُهر است و بر زبان ها مُهر است و بر گوشها مُهر است. اندکی پرتو می زند. اگر شُکر کند، افزون کند.
«مقالات شمس»
|
|
نگاه تو؟ (۹۵) |
ساعت ۱۹:۳۸ |
|
|
۰۵ شهريور ۱۳۸۲ |
|
|
|
برقص فاجر!
گلابپاشان!
برقص بر معصوميتهای مقبور.
دراز میکشم اين پايين،
لابلای عطر خاک و تورهای عزا
و سيبهای سبز در باکرگی انگشتانم، گلاب میشوند.
دست میبرم در ويل چاههای درونیام
سستی اين چند طناب را که بيرون بکشم،
دلوهای نالان، بیقياسترين ستارههاشان را به معنای خاک میبخشند.
ضجه طنابها بر روح مجروح من،
تعفن ِ آبِ راکدِ دلوها را که گم کند،
تنها...
زخم میماند
و
فاجر که برقصد.
|
|
نگاه تو؟ (۱۰۱) |
ساعت ۰۷:۳۷ |
|
|
| | | |
|
| سارا درويش مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!
|
|
|
|
|
|
|
|
|