عطر يادهای شما، هميشهی خاکستری ابرها را دلپذير میکند
فصل تازگی که بگذرد
خطوط ظريف دلتنگی، دور چشمها يا دهان عميق میشوند
آنگاه که بيگانگی مرزها،
به هزارسوی حافظه تجاوز میکند
میتوان در تنهايیهای بیته
در سکوت صندوق پست سقوط کرد.
مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!