|
همهی خوابهای من در شاهراههای گذشته تعبیر میشوند، آن دورترها... که کسی چشمهای مرا هاشور زد. تبریز را که در شیارهای دستم میتپد، روی کدامین دیوار بگذارم که حصاری باشد بر یائسگیهای اتفاق ِ تو؟ شریانهای یغما را در روایتِ غریب ِ فصول بدر! من تمامی ِ قبور را از خورشید پر میکنم و با گلمیخهای مهر بر دردهای پيشانیات میرقصم.
|