|
...آب با شدت مثل سوزن روی کوفتگی تنش فرو میريزد. صدايش موقع خواندن آهنگ محبوبش چقدر محزونتر به نظر میرسد. روزها که از پی هم میگذرند صدايش کلفتتر میشود، انگار کسی طناب انداخته باشد به گلويش و رد طناب جا مانده باشد روی صدا. گهگاه صداي افتادن نمیدانم صابونی، شامپويی، چيزی به گوش میرسد. از درز زير در عطر زنانه شامپو بيرون میزند. قبلترها اين عطر ماندگارتر بود توی اتاق. مدتهاست ديگر آن شامپوها را نمیخرد، فقط اين نيست که نمیتواند، ديگر ميلی در او نمانده است. يک روز موهای نرم و بلند ريحانه را که میبافت، حسرت بود يا لذت که در چشمانش برق میزد، نمیدانم. «اين موهای لامصب رو اونقدر رنگ و مش و کوفت کردم که که مثل سيم ظرف شوری شدن!» صدای آب را که بی حضور اندام او با شدت به کاشیهای کف میخورد، میشنوم. دستش از لای در لگن قرمز لباسهای شسته را بيرون میگذارد. شانههايش حالا بايد زير دوش باشد. باز میخواند، محزونتر. ناگهان ناله میکند: «حرومزاده وحشی!» شير آب را میبندد، و من تازه هقهق گريهاش را میشنوم...
اين داستان برای مسابقه جایزه ادبی بهرام صادقی فرستاده شده است، متن کامل داستان را می توانید در اینجا بخوانید.
|