|
حالا ديگر از اول باری که نیزن خودش را بر دروازههای سپيدهدم نواخت، يک سالی میگذرد... دورترها سارا بود... و بیميلی مطلق ِ عريانی ِ خلوتهايش تا روزی که نیزن تمامی حواسش را فراخواند به آغاز ِ معاشقهای بزرگ. سيصد و شصت و پنج هزاره گذشت... تا امروز که آغاز ِ مکاشفه است.
پ.ن: متشکرم از ميم که وبلاگ را از طريق او شناختم و از پادساعتگرد برای طراحی دروازههای سپيدهدم و وبلاگخوانی نیزن.
|