|
|
|
|
۲۴ خرداد ۱۳۸۲ |
|
|
|
کاتب حلول میکند در مشرق ِ حافظهام من ِ مدفون بر میخيزد از موسيقی ناب ِ قبرهای درونیات. خطوط ِ نورانی فاصلهها، پيکرهام را که میدرد هنوز میخواهم تعبير هر اتفاقی جغرافيای اندام ِ تو باشد که مرا بخواباند و نفسگير ِ هذيانهايم را به تمامی بنوشد.
|
|
نگاه تو؟ (۱۵۴) |
ساعت ۰۱:۲۸ |
|
|
۰۷ خرداد ۱۳۸۲ |
|
|
|
امروز، نه... امروز ننوش! زهر در دهانم غوطه مي خورد. امروز چيزي از درون ِ تو مدام به سمت ِ پلکهاي تبدار ِ من مي دود. ناخن هايت را که بر وسوسه ي تيره ي پشتم مي کشي، قلب ِ کبوتري در کتفم مي تپد. هميشه رد ِ تبسمي در حنجره ات مرا به خود مي خواند و من غرق مي شود در عميق ِ ميناي آسمان... کسي در ني خود را مي نوازد؛ من روي بي قراري ِ شعله ها مي رقصم و ستاره ها جاري مي شوند در بي عبور ِ معراج ِ دستهايم، آن پايين، زمين زير ِ پاهاي سوخته ات متلاشي مي شود. مني که در بازوان ِ تو به اغما رفته بود؛ اکنون همآغوش ِ آينه هاست. امروز نه ... بمان تا هشت سال دورتر، ديرتر... باران که ببارد اين زهر را مي چشانمت.
|
|
نگاه تو؟ (۱۹۰) |
ساعت ۰۰:۲۹ |
|
|
|
|
| سارا درويش مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!
|
|
|
|
|
|
|
|
|