|
|
|
|
۲۳ شهريور ۱۳۸۲ |
|
|
|
هنوز ما را اهليت ِ گفت نيست. کاشکی اهليت ِ شنودن بودی. تمام گفتن می بايد و تمام شنودن! بر دلها مُهر است و بر زبان ها مُهر است و بر گوشها مُهر است. اندکی پرتو می زند. اگر شُکر کند، افزون کند.
«مقالات شمس»
|
|
نگاه تو؟ (۹۵) |
ساعت ۱۹:۳۸ |
|
|
۰۵ شهريور ۱۳۸۲ |
|
|
|
برقص فاجر!
گلابپاشان!
برقص بر معصوميتهای مقبور.
دراز میکشم اين پايين،
لابلای عطر خاک و تورهای عزا
و سيبهای سبز در باکرگی انگشتانم، گلاب میشوند.
دست میبرم در ويل چاههای درونیام
سستی اين چند طناب را که بيرون بکشم،
دلوهای نالان، بیقياسترين ستارههاشان را به معنای خاک میبخشند.
ضجه طنابها بر روح مجروح من،
تعفن ِ آبِ راکدِ دلوها را که گم کند،
تنها...
زخم میماند
و
فاجر که برقصد.
|
|
نگاه تو؟ (۱۰۱) |
ساعت ۰۷:۳۷ |
|
|
|
|
| سارا درويش مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!
|
|
|
|
|
|
|
|
|