|
|
|
|
۰۶ مهر ۱۳۸۲ |
|
|
|
به هومن نزهت از تبريز ِ تو تا من آنقدر فاصله هست، که حالا ديگر بدانم صداي شمس نبود که در تقطيع ِ هزاره ي مستي هايم، مقالات مي خواند: «تو را مقام ِ استماع است. تو سخن مي گويي، از مقصود دورتر مي ماني و دورتر مي راني ازخود مقصود را.»
حالا من که نمي بينم بايد کسي باشد که بشنود اين عطر را. صداي آمدن ِ تو شبيه ِ اتفاق ِ حباب است با سياق ِ ترديدهايش... در تپه هايي که نديدم، صداي دف بود که بيدار مي کرد من را يا تپه هاي قهوه اي رنگ را. دف را که مي زند؟! که خون مي دواند در اغماي نابِ حافظه ام ساق ها مي رقصند در هندسه ي تيره ي مردمکانت که گشاده مي شوند و مي بلعند يادهايم را... ظلمت هاي نيامدنت را که نمي بينم، هنوز سرخي عطري تلخ ...در لاله هاي گوش جا مي ماند...
|
|
نگاه تو؟ (۱۱۶) |
ساعت ۱۸:۱۷ |
|
|
|
| سارا درويش مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!
|
|
|
|
|
|
|
|
|