ايميل بزنيد:
sara@saradarvish.com



موضوعات
روزانه
شعر

بايگانی
فروردين ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۲
آذر ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
اسفند ۱۳۸۱
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


جستجو


موسيقی


Powered by

ASP-Rider

۲۷ بهمن ۱۳۸۱

رد دلتنگي هايت را قدم مي زنم . گام هايم را فرو مي کنم توي پس مانده ي جاي پاهات.
از پس ِ تقارن گريستن هاي بي ترديد ،
با دستانت ؛ چشمانم را مي پوشاني تا به بهتي ديگر بگشاييم .
خيسي ِ لب هايت که نرم مي لغزد روي اولين مهره ي گردنم ، هلهله اي در انقباض ِ کشاله هايم مي دود.
نقره اي برودت در شانه هايم تير مي کشد ،
بيدار مي شوم در شب ِ بلوغ ِ ماه و خود را در تعبير ِ آتش ِ نيمه شب ِ رويا گرم مي پيچم
و باز فرو مي لغزم در مويه هاي بي حصار .
اندوه ِ هر لحظه ات را هزاره اي بر کتفم فرو مي کوبي .
دردش را که به ياد داري ، هنگام که تب مي کند در لرزش ِ استخوان ها .
قهقه هاي تو و مردي که تابوت ِ تقدس را بر شانه ي من مي نهد ؛
در تکرر ِ خاطره ي چهره اي که مچاله مي شود در رگه هاي دلتنگي ،
بخند پيامبر !
زخمهايت که سر باز مي کند ؛ بخند!
چقدر محزون ؛
خنده هاتان بوي نا مي دهد .

نگاه تو؟ (۶۳) ساعت ۰۴:۴۲
۱۵ بهمن ۱۳۸۱

صبح ِ ابري لابه‌لاي سنگ‌هاي فيروزه، دلربا و لاجورد در دستانم ذوب مي‌شود.
زود که مي‌رسم، کسي نيست؛ و من باز ازدحام ِ اين خيابان را در آمدن ِ تو قدم مي‌زنم.
آزاده!
ستاره بازي ِ چشمانت کجاست که مرا گم کند؟
حزن ِ درونت را که مي‌دمي توي اين سيگار، توي اين گنگ ِ حباب‌ها، زيبايي چهره‌ات گم مي‌شود در نگاه ِ من که تو را شفاف مي‌خواهد که ببيند.
آزاده!
نور را آواز بخوان با صداي آسمانيت تا برهيم ازين سايه‌هاي مغموم!
چقدر دلم مي‌خواهد عطر ِ اين نرگس‌ها را که مي‌بلعي، ديگر بازدمت غمگين نباشد؛ اما
نرگس‌ها جان مي‌دهند به چشمان ِ تو... محزون... چشمان ِ تو... محزون
بايد که دور شوم تا نشکنم در تلخ‌خندهاي تو
يا روزبه که مبهم ِ دلهره‌هايش را سکوت مي‌کند.
روزبه!
در کدامين دريچه، تنهايي را مزمزه مي‌کني وقتي اشارتي به اشک ِ تو در گونه‌هايم تکثير مي‌شود!
روبروي سرمستي ِ ماه بايست، شايد انعکاس ِ دلتنگي‌هايت در چشمان ِ نگران ِ ما حرفي براي گفتن داشته باشد.
ساده مرد! شانه‌هايم در مرثيه ِ تکرار ِ سکوت ِ تو مي‌لرزند.
ژينوس!
وقتي هزار آينه در من التهاب ِ کسي را ابدي مي‌کند،
چگونه "ما خورشيد" دست‌هايم را خنک کند؟
افشين!
اين حلقه گردنم را مي‌سوزاند وقتي خالي ِ جايش را مي‌بينم برتاول ِ انگشتانت، که مي‌گويند افشين هيچ‌گاه شبه نبوده است!
کاش اين زنجير بتواند مرا بازگرداند به هميشه ِ ساده ِ ـ ساراي هفت ساله ـ!
...
و من چقدر ليلي را در شبانه‌هاي تو گريسته‌ام!
کتا!
خودت را که بسپاري سبزينگي ِ حضور ِ آرامت او را مي‌گشايد به آسمان!
اما بگو چگونه آرام باشم در بغض ِ کسانم؟
علي! چقدر زمان ِ آبي در انتظار ِ توست!
امير هم که گم آمد و... گم رفت.
سليم! مهتابِ درونت را صدا کن بيايد اين اندوه را از پس ِ اين نگاه ِ شيشه‌اي
که پرده‌دري ِ مرا تاب نياورد‌، خوانش کند.
آرمين!
رمه‌هاي دلتنگي‌ات را چه دير کوچاندي به دشت ِ من!
لاله!
صادقانه ِ چشمانت،
نور مي‌ريزند حتي گاهي به خلوت‌هايم که نيستي‌!

و تو
که دراشتياق ِ من غايبي! دلتنگم...
باز هم که مي‌خواهي نگاهت مرارت را در من زمزمه کند!
دست‌هاي من که هنوز جا مانده‌اند، از چه سخن مي‌گويي؟
"دست بر دست"
در لحظه ِ نطفه ِ بوسه، باران مي‌بارد، حتي بر رگ‌هاي بريده ِ اين رابطه!
ببخش، آرامش ِ ژاکت ِ سبز ِ چهارخانه ِ گسترده بر برف ِ آذر بي‌قرارم مي‌کند...

صبور باشيم اين دقايق ِ مغموم را...
...تا سپيده‌دمي که آرامش را سوسو مي‌زند فاصله‌اي نيست

نگاه تو؟ (۴۷) ساعت ۰۳:۵۵
۱۱ بهمن ۱۳۸۱

صدايش زنگ دار و بم در خواب ِ من مي پيچد .
حيراني را پرپرميزنم ازسوداي سوختن در بي خويشي ِ نعره هايش .
شراب مي ريزند به خواب ِ من گويا ، که اين شيدايي را تيغ ِ سپيده دم نيز به کار نمي آيد .
سماع ...
صدايش که درمن دف مي زند
...سماع
مني که نيست مستي را چگونه بلرزد ؟!
" عجب نبود اگر عاشق شود بي جان درين هجران
اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش"
و مرد ، در تني که ندارم بي قراري را داغ مي زند :

"مرا عاشق چنان بايد که هر باري که برخيزد
قيامت هاي پر آتش ز هر سويي بر انگيزد "

" حضرت مولانا "

نگاه تو؟ (۰) ساعت ۱۱:۵۹
۰۸ بهمن ۱۳۸۱

سر فرو مي برم در ابري غياب ؛
صدايت کشيده مي شود
روي تشنج ِ تنم
که انگشتانت را...
آتش مي گيرد.
نفس حبس مي کنم در عطر ِ بي حضور ِ تو
تا نکوبد چپ ِ من
بر چيرگي پوست تو که خون مي دواند
بر آرامش ِ شقيقه هات.
باز برهنگي ِ صداي تو
در اکنون ِ بي چراغي هاي واژه ،
و طعم ِ گس ِ جا مانده
در بغض ِ گوش هاي من .

نگاه تو؟ (۰) ساعت ۱۱:۴۶
۰۶ بهمن ۱۳۸۱

بيا ساقي سبک دستم که من باري ميان بستم
بجان ِ تو که تا هستم مرا عشق اختيار آمد
"حضرت مولانا"

نگاه تو؟ (۰) ساعت ۱۱:۱۲
۰۴ بهمن ۱۳۸۱

ترمه ِ نگاهت را
پهن کن
روي بودن ِ من

نگاه تو؟ (۰) ساعت ۱۸:۴۸
۰۲ بهمن ۱۳۸۱

کابوسهاي تن ِ شبانه ات را
تهي کن در ويل ِ نگاهم .
شريان هاي پريشاني ِ تو مي تنند خود را بر تن ِ من ،
دلهره هايت
- مداوم - در بغض چانه ام مي لرزند .
ديروز ِ مهر ، شره مي کند بر گونه هاي باد
تا خنکايي باشد ،
هذيان هاي توي ِ در تب را
...
مانوس ِ سکوت شده در خواب هاي من !
آرامش را ...بيدار شو .
باور کن هر بهانه اي نمي تواند ميهمان ِ عطر ِ بودنت باشد .

نگاه تو؟ (۰) ساعت ۰۹:۰۷
سارا درويش

مامان می‌گويد:
سه ماهی می‌شد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم می‌گذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد.
پدرت گوارای آب را می‌داد که بنوشم گفت: سارا!

 

لينکده

تصویر پشت آينه

يکي در آسمان

من شيش سالمه!

لحظه ها

مزاج سرد خاک

يک عکس، يک تجربه

۵ فروردين ۱۳۸۲
تشييع پيکر کاوه گلستان
۱۹ فروردين ۱۳۸۲
۲۶ فروردين ۱۳۸۲
۲ ارديبهشت ۱۳۸۲
۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۲
روز جهانی صنايع دستی
۲۳ تير ۱۳۸۲
سومين سالمرگ احمد شاملو
۱۱ شهريور ۱۳۸۲

وبلاگ‌های دوستان

ميم
ماه می
ندا
ترزا
لوليتا
ملکوت
سيزيف
شرمين
خوابگرد
شبيه تو
آرکاداش
خط سوم
علی قانع
سخن تازه
ليلای ليلی
هومن نزهت
پادساعت‌گرد
من و ويرجينيا
گنگ خوابديده
شبانه‌های تو
با شما نيستم
پوست انداختن
شبهای گراماتا
سال‌های ابری
چرا نگاه نکردم؟
آهوی سه گوش
فيلم کوتاه، موج نو
من چه سبزم امروز
يادداشت‌های يک ديوانه
مثلث جادويی و چشم من
نامه‌های عاشقانه يک پيامبر

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد است.