|
|
|
|
۲۹ اسفند ۱۳۸۱ |
|
|
|
نيمه شب نگراني يک روح در کاوش ِ هندسهي حضورت
نرمه نرمه ميسايد
به معصوميت ِ نگاه ِ مدورت که فرو لغزيده
در فراموشي ِ چاههاي بيجدار.
اکسير ِ سرانگشتانت، تلنگري به معراج است؛
هنگام که ستارهها جاري ميشوند در کهکشان بوسه
و ما در خورشيدي مشترک صبح ميشويم. |
|
نگاه تو؟ (۴۱۳) |
ساعت ۲۱:۴۵ |
|
|
۱۹ اسفند ۱۳۸۱ |
|
|
|
انار میشکفد
در روشنای لحن ِ تو
که دريچهای میگشايد به هر روز ِ چهرهام
مردمکان ِ تبزدهات را ميدواني
بر طراوت ناب تشنگي ِ لبهای من
که در خيال سوختن، آتش را روشن میشوم.
صداي تو در حنجرهام جا مانده
که نيمهشب فريادهايت را بيدار میشوم
و فصول ِ کيهانی ِ نگاهت را باز از هوش میروم.
سپيدهدم، خورشيد از لابلای انگشتانت میتپد. |
|
نگاه تو؟ (۵۹) |
ساعت ۱۶:۰۶ |
|
|
۱۰ اسفند ۱۳۸۱ |
|
|
|
لبانت ذوب ميشوند در نرماي تنم
منافذ تشنهي پوستم ترک ميخورد زير سکوت حجم تو
نجواي نام تو که فرو ميريزاند ديوارهاي درونيام را
تکانههاي رخوت در رسيدگي سينهام ميلرزد
در به کدامين نور ميخواهي برگشودن که من در روشناي وضوح تو اوج ميگيرم.
تکرار نبض زمين در تلاقي تپش لذت.
هنگام که گداختهي زبانت را ميگرداني در تولد يک بوسه
و اشتعال انگشتان من که مردانگي شانههات را هل ميدهد تا گم شويم در پيچش يگانگي
عطر سرشار من! صادقانهي مهرت را به تمامي مينوشم. |
|
نگاه تو؟ (۵۹) |
ساعت ۱۲:۱۹ |
|
|
۰۴ اسفند ۱۳۸۱ |
|
|
|
وقت معطر رهايي؛
جنگل، روييده بر زمين من
در بي بازگشت ِ اين انتظار پرسايه
برهنگي باران را خواب ميبيند.
|
|
نگاه تو؟ (۲۳۳) |
ساعت ۱۹:۳۹ |
|
|
|
| | | |
|
| سارا درويش مامان میگويد: سه ماهی میشد در وجودم ريشه کرده بودی که نيمه شبی پريشان از خواب پريدم؛ پيرمرد سپيدجامه گويی نرماي زندگي را در دستانم میگذاشت، گفت: ساره! اسمش بايد ساره باشد. پدرت گوارای آب را میداد که بنوشم گفت: سارا!
|
|
|
|
|
|
|
|
|